ماجراي آن روز را كه من و داداش برزگ در خانه تنها مانديم و  پدر ، مادر و خواهرا را با خود برد زيارت ، به هيچ كس نگفته ام . حتي چند بار تو خلوت كه من و مادر تنها بوديم خواست از دهنم بپرد كه ترسيدم دوباره داداش بزرگ با عصبانيت بيايد و صورتش عرق كندو چشماش قرمز شود ، گوشمو بگيرد و پرت كند يه گوشه و من خودمو خيس كنم .

 

من قبل از اين كه بدانم ، كيستم و چه حقي دارم و  جسمم را با درد و خوشي هايش بشناسم برادر برزگم را شناخته ام. اصلا زماني خودم را شناختم كه او محكم گوشم را كشيد ، آورد تا دم در خانه و پرتم كرد تو حياط ودادكشيد سرم كه ديگه نبينم تو كوچه مي گردي .

چند روز گوشم سوت مي كشيد واستخوان هايم درد مي كرد .ساعت ها گريه كردم .شايدآن روز ها  با خود مي گفتم : اين ديگه كيه ؟ چرا بايد منو بزنه ؟

وقتي شب شد همه سر سفره جمع شديم تازه فهميدم اون حق داره منو بزنه و استخوان هاي  منو بشكنه . وظيفه ي من گوش دادن و اطاعت بود .

شنيدم مادرم آهسته به پدر مي  گفت   : آگه يه چيزيش مي شد ، آن وقت با بچه ي عليل چكار مي كردم؟

 پدرم گفت : صلاحشو مي خواد ، بايدياد بگيره  به حرف برزگتر از خود ش گوش كنه .

اين گفتگوي كوتاه سال ها در ذهنم نقش بست  .سرنوشت من روي اين دو جمله كوتاه رقم خورد . اين را بعدا فهميدم . اما آن زمان بد جوري احساس تنهايي كردم . به سختي نفس مي كشيدم ، كسي قلبم را در مشتش گرفته بود و هر وقت مي خواست باز وبسته مي كرد . مي خواستم گريه كنم   اما به زور جلويم را مي گرفتم ،آن وقت  گلويم مي سوخت .  خواستم يك كلمه حرف بزنم اما ديدم گريه حرف هايم را تكه تكه خواهد كرد ، سكوت كردم . شام نخورده رفتم زير لحاف اشك ريختم .

بعد از آن روز  هر وقت و هر جا اورا مي ديدم خودم را قايم مي كردم ، هر وقت خانه بود مي رفتم كنار مادر يه چيزي مي گرفتم دستم ، با اون بازي مي كردم .  حتي وقتي پدر به خانه مي آمد ، لم مي داد به پشتي ، و مادر دورو برش مي پلكيد،و خواهر هام كنارش طنازي مي كردند ، و او چهار زانو مي نشست ، به حرف هاي پدر گوش مي كرد ،من مي رفتم اتاق ديگه  ، ناخن هامو بجوم كه نكند  يهو نگاه داداش بزرگه بيافته به چشمام تا بترسم  .

شنيدم بارها پدر به مادر مي گفت : اين پسرت موذيه  ، مث هم سن و سال هاش جوشي نيست .

مادر هم كمي با تحكم مي گفت : با اون كاري نداشته باش !

من معني موذي را آن وقت ها نمي فهميدم ، اما احساس كردم پدرم عقيده خوبي در مورد من ندارد .

 

برادر برزگم صبح با پدر بيدار مي شد ، هردو وضو مي گرفتند و نماز مي خواندند ، بعد نوبت دخترا مي شد با مادرم ، تا آنها نماز شان را تمام كنند ، پدر با بربري يا سنگك بر مي گشت ، سر راست مي رفت آشپز خانه  . چايي را دم مي كرد و قوري را  مي گذاشت سر سماور و مي رفت سفره را مي آورد و پهن مي كرد جلوي تشك خودش  ، پنير و مربا و گاهي عسل مي آورد اما پدر بيشتر پنير مي خورد وبرادر برزگ مربا يا عسل ، ومادر سجاده  را جمع مي كرد،  با سيني چاي سر سفره مي نشست . نمي خورد به قول خودش مز مزه مي كرد .

 

 من تا زماني كه پدر كفشش رابا بسم الله  بپوشدوخواهرا دوباره بپرند رختخواب هاشون وبرادر بزرگ هم پشت سرپدرتا دم در برود و سفارش هاي او را از بر كند  ، مادر هم خدانگهدارش با صداي گرفته پشت در بسته پرتاب كند ، و دوباره برگردد سر جايش ،  در رخت خواب مي مانم   .

 

ظهر پدر مي آمد ، لباس راحتي مي پوشيد ، تا سر شير حياط آستين پيراهنش را بالا مي زد ، مي رسيد به شير آب ، باز مي كرد ، تا دستش را مي برد زير آب با صداي بلند مي گفت :

_ حسن! بابا نماز خوندي ؟

حسن خيلي وقت ها مي گفت : بلي بابا !

اما نمي دانم چرا مادر با خشم  به او نگاه مي كرد .

بعد از ظهر ها من آزاد بودم نه برادر بزرگ در خانه بود كه خودم را قايم كنم ، نه پدر كه خجالت بكشم و كز كنم در گوشه ي اتاق . مي پريدم تا برگ درخت گردو را كه وسط حياط قد كشيده بود بگيرم ، گاهي هم تنه ي خميده اش كمك مي كرد كه بالا بروم و يك گردو سبز بچينم ، بيارم آنقدر بمالم به سنگ يا ديوار كه پوسته اش بره و گردو بماند براي بازي ، اما سياهي دست هام داد مادر را در مي آورد . من هم مجبور بودم چند روز دست هام را از پدر و برادر قايم كنم ، كه برايم سخت بود نمي شد . لو مي رفتم . پدر دندان هاش را مي فشرد و مشتش را مي گرفت جلو صورتم :

_ نميدونم كي آدم حسابي مي شي و بد و خوب را از هم تشخيص مي دي .آنوقت من هفت كفن پوسوندم.

پدر اخم مي كرد ، عصباني مي شد ، حتي چند بار ديدم كمربند شو باز كرد آمد سراغم ، اما دلش نيامد منو بزنه ، پدر در طول عمرش يك بار هم كتكم نزد . من هم هيچ وقت از پدر  نمي ترسيدم ، چون مي دانستم اهل زدن نيست .

ايمان و باورش درست بود . علاقه عجيبي به  مراسم مذهبي داشت ، يك هفته در ميان در خانه مراسم قرآن خواني و عزاداري برپا مي كرد ، مي گفت : خانه ايي كه صداي قرآن و نام اهل بيت از آن بلند نشود ، بركت ندارد . از ته دل بر مصيبت اهل بيت   مي گريست ..بدون اجازه آقا ميزرا علي _ واعظ مسجد _  آب هم نمي خورد . 

 

غروب پدر و برادر هردو از مسجد مي آمدند خانه وتا خواهرا و مادر سفره ي شام را آماده كنند ، آن دو  صحبت ميرزا علي را نقد مي كردند ،  گاهي مي رفتند تو نخ احكام كه اصلا من نمي فهميدم ،اما مي ديدم پدرم گاهي در مقابل حرف هاي  داداش بزرگ ناراحت مي شد ، به تندي جواب مي داد اما داداش زود رگ خواب پدر را پيدا مي كرد .

من  مشغول بازي هاي خودم بودم ، اما هر وقت پدر به داداش بزرگ تحكم مي كرد ، خوشحال مي شدم . خدا  خدا مي كردم داداش از اين اشتباهات بيشتر بكند و پدر بيشتر عصباني شود .

همان شب  در خواب ديدم ، پدر از دست داداش آنقدر عصباني شد كه كمربندشو در آورد و دندان هاش را فشرد و چشم هاش را بست و داداش راآنقدر زد ، كه داداش غش كرد و افتاد زمين .

صبح وقتي از خواب بيدار شدم ، مادرم با خنده گفت : چيت بود ، تا صبح مي خنديدي ؟

 

 

آن شب لبخند از لب پدر دور نمي شد ، با همه مهرباني مي كرد . حتي مادر كه پيش من مي نشست و در غذا خوردن كمكم مي كرد ، كنار بابا نشسته بود و گاهي هم شانه هايش را به بازوي پدر مي چسباند . يك بار هم نگاه ها را دزديد و به پدر چشمك زد و لب هاي پدر از هم وا شد .

_ خوب ديگه شامتون بخوريد و وسايلتون آماده كنيد .

خواهرام غذا نخورده بلند شدند ، با خوشحالي دويدن اتاقشان ، من زير چشمي داداش بزرگ را مي پاييدم كه پدر براي او چه ماموريتي مي دهد ،   كه يك دفعه جمله ي پدر  چون پتك خورد به سرم.  :

_ما تا بريم زيارت حضرت معصومه  برگرديم  خانه وبچه را به تو مي سپارم ، مواظب  باش  اتفاقي پيش نياد ، ما پس فردا تا غروب مي آيم .

_چشم بابا !

مادر پريد وسط حرف و گفت : حميد را هم ببريم

پدر گفت:حوصله بچه داري ندارم . سفارششو به حسن كرده ام نگران نباش .

مادرگفت : غذاي دو روز تان را آماده كرده ام ، گذشته ام يخچال .

_نگران نباش مامان

بعد مادر چند جمله به حسن درگوشي گفت كه من نشنيدم .  تمام شد .

 سر مستي خواب ديشب از سرم پريد . گيج شدم ،مطمئنم هرچه دستم بود ، يا افتاد يا ماند در ميان دست هاي يخ زده ام ، شايد نشسته بودم و نمي توانستم تكان بخورم ، شايد هم مي خواستم چيزي بگويم اما صدام در نمي آمد .

 يادم نيست ، مي گفتم :  كاش مادر دوباره اصرار كند و پدر راضي بشود تا منوهم با خودشان ببرند . اصلا چيزي نمي خورم ، چيزي ازشون نمي خوام ، هر چه بگن گوش مي كنم ،دست مادرمو مي گيرم از كنارش تكان نمي خورم ، هر چي مي خوان به خواهر ام بخرند و به من هيچي نخرند . حتي شكلات هم نمي خوام ،  فقط منوبا او تنها نذارن . اما جرات نداشتم اين حرفها را با صداي بلند بزنم.

 چون صبح كه بيدار شدم ، پدر با صداي بلند نماز نمي خواند ،صداي مداوم سماور هم نمي آمد ، مادر سيني چاي را نمي آورد . و خواهرا م تو ي رخت خواب نمي خنديدند،حتي صداي بسم الله پدر و خدا نگهدار مادر را هم نشنيدم . از آن همه سكوت وحشت كردم .

چشمم را آهسته باز كردم و دور اتاق چرخاندم ، برادرم كنارمن به رو  خوابيده بود ، زير پيراهن هم نداشت ، سينه اش پر مو بود ، لحاف را تا كمرش كشيده بود ، صورتش درست روبروي من بود ، تا آن لحظه اورا به اين نزديكي نديده بود م ، لب هاش جمع شده بود ، از وسط باز بود ، ته دندان هايش به زردي مي زد ، ريشش تا زير چشم هايش روييده بود ، و ابروانش سياه و پر پشت به نظر مي رسيد .خواستم بلند شوم و برم اما ترسيدم بيدار بشه . پشتم را به او كردم و خودم را به خواب زدم .

_ داداش كوچولو پاشو ، صبحانه حاضر ه

بلند شدم ، رفتم دستشويي ، طولش دادم ، نشد،  آمدم بيرون و سرو صورتم را بشويم كمي با آب بازي كردم ولفتش دادم ، نشد  ، خواستم نرم سر سفره ، ترسيدم ، رفتم و زود چند لقمه خوردم و پريدم حياط ، تا باغچه ام را بيل بزنم. شروع كردم به كندن ، و خواستم داخل خانه را فراموش كنم.

اما يك دفعه بويي در دماغم پيچيد كه در خانه ما سابقه نداشت چنين بو هايي بپيچد، برگشتم تا از پنجره ي باز به اتاق نگاه كنم كه ديدم داداش بزرگ آن طرف باغچه ايستاده و سيگار مي كشد .بهتم زد ، چون چند بار شنيده بودم كه مادر به حسن مي گفت : اگر سيگار بكشي و دنبال الواتي بري ، شيرم را حلالت نمي كنم .

من به آن حرف ها فكر مي كردم و  فراموش كرده بودم كه نبايد به چشم هاي داداش زل زد و نگاهش كرد . شايد هم اصلا او فكر نمي كرد كه من به اندازه اي بزرگ شده ام كه بعضي چيز ها را مي فهمم. به هر حال نگاهم كار دستم داد.

عرق بر صورتش نشست ، چشم هاش قرمز شد ، مثل پدر كه در خواب ديده بودم ، دندان ها را به هم فشرد ، مشتش را گره كرد ، آمد و ايستاد بالاي سرم .

_اگر يك كلمه از امروز و فردا به كسي حرفي بزني من مي دانم تو ، تكه تكه ات  مي كنم . فهميدي ؟

اگر حرف نمي زد ، حتما خودم را خيس مي كردم . در حالي گوش هايم را با دستانم گرفته بودم ،با سرم حرف هايش را تاييد كردم . او شايد ديد كه رنگم پريده ، و پاهايم مي لرزد ، شايد ديده باشد كه دو پايم را آنقدر به هم فشردم كه  جلوي يك فاجعه را بگيرم ، شايد هم نمي دانم ، دلش به حالم سوخت ، نشست و با ملايمت گفت :

-        داداش كوچو لو! منو تو بايد با هم دوست باشيم ، پس هرچه مي گم خوب گوش كن .  پدر و مادر نبايد از اتفاقات امروز چيزي بدونن . باشه .

-        باشه داداش

_آفرين !

آن روز هر اتفاقي كه پيش چشمان حيرت زده ام افتاد ، چون راز سر به مهر در دلم ماند ، و تا آخر عمر به كسي نگفتم . حتي وقتي پدر و مادر از زيارت بر گشتند و من دويدم و چادر مادر را محكم گرفتم بردم دهانم ، و بي اختيار اشك ريختم ، دلم باز شد، و ترسم از تنهايي ريخت ،باز به مادر نگفتم كه داداش بزرگه با دو پسر آمدند و رفتند تو ، و بو ي عجيبي در فضاي خانه پر شد ، من فكر مي كردم ، ساقه هاي گل را آتش زده اند . بعد هم كه آن زن آمد .

صورتش را با چادرش پوشانده بود ، اما از چشماش فهميدم كه لبخند مي زند . قامتش بيشتر شبيه دختر همسايه ته كوچه بود كه هميشه ي خدا ، جلوي خانه شان مي نشست و چرت مي زد . چند بار ديده بودم كه سر ش بي اختيار مي رسيد تا كف كوچه ، مرد دوبار ه خودشو جمع و جور مي كرد . من يواشكي مي خنديدم .

اما هر وقت دخترش از جلوي خانه ي ما رد مي شد و به مادر سلام مي داد ، مادرطوري  جوابش را مي داد ، كه گويي سال هاست با او قهر كرده است . چند بار صورت دختره را ديده بودم ، سفيد سفيد بود ، لپ هاش مانند گل هاي باغچه ام مرطوب بود .دور چشم هاش را سياه سياه مي كرد . و فكر مي كردم ار لب هاش خون بيرون زده، قدش بزرگ تر از داداش هم بود ، اما هميشه كفش پاشنه بلند مي پوشيد . چند بار ديدم مادر لب و لوچه اش را گاز مي گيرد .

دوست داشتم هر وقت او از جلوي خانه ما رد ميشد ، تنها باشم . آن وقت از در خانه ي ما فاصله نمي گرفت ، تند هم رد نمي شد ، مي آمد پيشم و تيله هايم را مي گرفت ، رديف مي كرد  زمين و با من بازي مي كرد ، بعد لپم را مي كشيد و مي رفت .

آن روز زن چهره اش را پوشانده بود ، به من هم نگاه نكرد ، تند رفت خانه و داداش دررا بست و رفت تو ، و دوست هاش ماندند ايوان و بعد داداش بيرون آمد و يكي ديگر رفت و بعد ... .

مادر منو بغل كرد و بوسيد . پدر گفت ميره مسجد با داداش بزرگه برگردن . خواهر هام خسته بودند و رفتند بخوابند ، مادر ساك را باز كرده بود و پارچه هاي رنگانگ از توش در مي آورد ، نگاه مي كرد و مرتب مي چيد روي هم . من هم  رفتم سراغ باغچه ام ، و به زن كه رويش را پوشيده بود فكر كردم ، آن طرف كه داداش ته سيگار را در دل خاك قايم كرده بود ، با بيل صاف كردم  .