دیشب تمام شیشه هارا شسته باران

گرد و غبار کوچه ها را رفته باران

دیشب به گوش عاشقان چشم بر راه

راز نهان ابر ها را گفته باران

با یک سرود کودکانه تا سر صبح

خواب تمام شهر را آشفته باران

در کلبه ی خالی یک مرد تهیدست

یک کاسه در شاهواری سفته باران

فریاد بی زنهار یک دیوانه ای را

با نغمه هایش تا سحر بنهفته باران

آرامش گهواره ی امواج دارد

گویی که در آغوش دریا خفته باران