هرچه می بینم در اینجا جز سرابی بیش نیست

هست دریا ها ولی یک جرعه آبی بیش نیست

فکر می کردم که  هستم " من " مدار " هست و نیست "

تا به "هستم" می رسم ،یک لحظه خوابی بیش نیست

بوی زلفت گرچه گاهی بر مشامم می رسد  

 باز می دانم که تابی  با عتابی   بیش نیست

هرکه از  ویرانه ها گنج سعادت یافت ، دید

در دل آباده ها ، نقش خرابی بیش نیست

با دلی ،  صد بار غم باید کشم  از روزگار

زندگی نقشی  زدن بر روی آبی ، بیش نیست   

من نه از جام لبت ، از جام بد خویان دهر

می کشم جامی  که زهری در  شرابی بیش نیست   

در پس این صورتک های کمی غمگین و شاد   

هر چه می گردی کسی غیر از نقابی بیش نیست  

بگذریم .اینجا برای عاشقی   جای بدی است

دل سپردن ، پس گذشتن  ، اضطرابی بیش نیست