غزل
هرچه می بینم در اینجا جز سرابی بیش نیست
هست دریا ها ولی یک جرعه آبی بیش نیست
فکر می کردم که هستم " من " مدار " هست و نیست "
تا به "هستم" می رسم ،یک لحظه خوابی بیش نیست
بوی زلفت گرچه گاهی بر مشامم می رسد
باز می دانم که تابی با عتابی بیش نیست
هرکه از ویرانه ها گنج سعادت یافت ، دید
در دل آباده ها ، نقش خرابی بیش نیست
با دلی ، صد بار غم باید کشم از روزگار
زندگی نقشی زدن بر روی آبی ، بیش نیست
من نه از جام لبت ، از جام بد خویان دهر
می کشم جامی که زهری در شرابی بیش نیست
در پس این صورتک های کمی غمگین و شاد
هر چه می گردی کسی غیر از نقابی بیش نیست
بگذریم .اینجا برای عاشقی جای بدی است
دل سپردن ، پس گذشتن ، اضطرابی بیش نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۲ ب.ظ توسط رحمن مرادزاده
|
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد