غزل
از درد پنهان ناله کردن می توانم
غم را به دوش جان کشیدن می توانم
دل تنگی شب های بی ماه و ستاره
بر موج گیسویت سپردن می توانم
تندیس رویت را به سنگ کوه با اشک
بر طاق دل ها نقش کردن می توانم
من زهر زخم خنجر بیداد ها را
با نوش لب های تو بردن می توانم
بر نی لبک ها نام لیلی ، یاد مجنون
با این نفس هایم دمیدن می توانم
عمری برای یک سخن از تو شنیدن
نجوای بیحاصل شنیدن می توانم
دل بستگی های جهان را ـ هر چه باشد ـ
از دست و پای دل بریدن می توانم
دور از تو برگم در رگم پاییز جاری ست
کی در بهاران سبز بودن می توانم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ ساعت ۸:۵۶ ب.ظ توسط رحمن مرادزاده
|
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد