غزل
پر می کشد دلم به هوایت نمی رسد
جان به لب رسیده به پایت نمی رسد
در ازدحام این همه آواز غربتی
دیگر صدای من به صدایت نمی رسد
زاهد امید از همه رندان بریده است
اصلا تصورش به عنایت نمی رسد
از بند زلف تو برسیدم به پای دار
دیدم که تیرگی به هدایت نمی رسد
پیر ی به خنده گفت : که بار کج هوس
در راه عاشقی به نهایت نمی رسد
"ساقی !به می عمارت دل های خسته کن"
حالی که کا ر دل به شکایت نمی رسد
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۹:۳ ب.ظ توسط رحمن مرادزاده
|
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد