غزل
از روز اول اصل کاری یادمان رفت
گفتند رازی ، راز داری یادمان رفت
بودیم مشتی خاک در سیاره ای سرد
جانی به خاک افتاد و خواری یادمان رفت
در سجدگاه زاهدان محراب بودیم
آیین نیک خاکساری یادمان رفت
پیمان یاری از ازل بستیم با او
بوی زسیبی خورد و یاری یادمان رفت
رفتیم در میخانه مست باده گردیم
با چشم ساقی ، می گساری یادمان رفت
٭
دست ستاره برد ما را تا ته شب
در روشنای صبح ، تاری یادمان رفت
ناگه دوباره شب ، ستاره ، ما فراموش
آن راه ها آن نور ـ باری ـ یادمان رفت
×
گفتیم : فردا بهتر از امروز باید
این حرف هم در روز جاری یادمان رفت
با الفت برج و کلاغان ، در قفس باز
آواز دلتنگ قناری یادمان رفت
"آری " به عشق و " نه" به نفرت رای ما بود
تابرسر صندوق " آری " یادمان رفت
پیوسته در فکر فرار از خویش بودیم
بی کفشی دختر فراری یادمان رفت
بر کفتر خود دانه و کاشانه دادیم
در فصل سرما مرغ ساری یادمان رفت
پندار نیک اشعار دیوار و در ماست
گفتار و کردار شعاری یادمان رفت
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد