از روز اول اصل کاری  یادمان رفت

گفتند رازی ، راز داری   یادمان رفت

بودیم مشتی خاک در سیاره ای سرد

جانی به خاک افتاد و خواری یادمان رفت

در سجدگاه زاهدان محراب بودیم

آیین نیک خاکساری یادمان رفت

پیمان یاری از ازل بستیم با او

بوی زسیبی  خورد و یاری یادمان رفت

رفتیم در میخانه مست باده گردیم

با  چشم ساقی ، می گساری یادمان رفت

٭

دست ستاره برد ما را تا ته شب

 در روشنای صبح    ،  تاری یادمان رفت

ناگه دوباره شب ، ستاره  ، ما فراموش

آن راه ها آن  نور  ـ باری  ـ یادمان رفت

 

×

گفتیم : فردا بهتر از امروز باید

این حرف هم در  روز جاری یادمان رفت

 با الفت برج و کلاغان ، در قفس باز

آواز دلتنگ  قناری یادمان رفت

"آری " به عشق و " نه" به نفرت رای ما بود

تابرسر صندوق   " آری " یادمان رفت

پیوسته در فکر فرار از خویش بودیم

بی کفشی  دختر فراری یادمان رفت

بر کفتر خود دانه و کاشانه دادیم

در فصل سرما مرغ ساری یادمان رفت

پندار نیک اشعار دیوار و در ماست

گفتار و کردار  شعاری   یادمان رفت