در خیالم هر  زمان   نقشی  فریبا   می شوی

آشنا تر  از خودم ـ درمن ـ هویدا  می شوی

چون حبابم   ، پر زباد و، در مهار موج ها

می رهم از بی کجایی ، تا که پیدا  می شوی

هم چو رودم در زمستان می رسم بر خواب یخ

بر لبانم می نشینی   باز    نجوا می شوی

دل اگر اندازه غربت در این جا تنگ شد

در کنارم می نشانی   ، مثل دریا می شوی

 کاروان لیلی از دشت جنون رفته ، ولی

  تا به دشتی می رسی ، مجنون لیلا می شوی

جنس بارانی که نرمک می زنی بر شیشه ها

می رسی در چشم   تا  اشک   تمنا می شوی