شعر
در انتظار این همه ماندن که خسته ام
با این خیال : تا تو رسیدن که خسته ام
با آن که خو گرم به حریم نگاه تو
از سردی چنین ذریح فسردن که خسته ام
ماندن بهانه بود بدانم که عاشقی
اکنون میان رفتن و بودن که خسته ام
بیدار می رسد به ته قصه های شب
افسون به گوش خفته دمیدن که خسته ام
در ذهن هر درخت تبر شاخه می زند
نعشی زکاج و سرو کشیدن که خسته ام
سر ریز می شود زکلامت بهانه ها
در برزخ دروغ فتادن که خسته ام ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۰ ب.ظ توسط رحمن مرادزاده
|
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد