در انتظار این همه ماندن که خسته ام

با این خیال : تا تو رسیدن که خسته ام

با آن که خو گرم به حریم نگاه تو

از سردی چنین ذریح فسردن که خسته ام

ماندن بهانه بود بدانم که عاشقی

اکنون میان رفتن و بودن که خسته ام

بیدار می رسد به ته قصه های شب

افسون به گوش خفته دمیدن که خسته ام

در ذهن هر درخت تبر شاخه می زند

نعشی زکاج و سرو کشیدن که خسته ام

سر ریز می شود زکلامت بهانه ها

در برزخ دروغ فتادن که خسته ام ...